- از همین بعداز ظهر ٬ عید دیدنیها شروع می شود. ما دیر رسیده ایم و خیلی بزرگترها را باید خودمان برویم اما امروز به جایی می رویم که مثل روال کرمانیها همه را می بینیم . در اینجا رسم است که در هر روز نوروز ، با هماهنگی قبلی ، همه با هم به منزل یکی دو نفر می روند و باز فردا به همین طور. در حقیقت در ایام نوروز کرمان ، تمام خویشاوندان در هر روز حداقل دو بار همدیگر را می بینند . این رسم در ابتدا خیلی خوب است اما برای من بخصوص در روزهای آخر خیلی کسالتبار می شود و احساس می کنم وقتم را از دست می دهم . به این موضوع اضافه کنید که در هر دیدار، یک چرخه کامل پذیرایی وجود دارد که اگر برای هر کدامش کم بگذاری ، عملا به میزبان بر می خورد و آن اینکه ابتدا با دوظرف چینی پر از قوّتو (یا همان قاووت) که یکی قوتوی آرد نخودچی و دیگری قوتوی قهوه است از میهمانان خود پذیرایی می کنند ، بعد چای می آورند و سپس شیرینیهای خانگی که هر خانواده تا پیش از نوروز به پخت آنها اقدام کرده است ؛ شیرینیهای کوچک و خوشمزه ای که انصافا نمی توانی از آنها بگذری . کلمپه خانگی هم مرحله بعدی این چرخه است و سپس نوبت آجیل می رسد که باید حتما یک کاسه بر داری . در حین همین آجیل خوردن است که همه میهمانان به گپ و گفت خود می پردازند . بعد هم نوبت یک چای دیگر و در مرحله آخر توزیع میوه هاست . این میوه ها پیشتر در همان آشپزخانه تقسیم می شد و برای هر نفر از هر میوه یکی در بشقاب میوه خوری می گذاشتند و می آوردند ، اما این سالها ظاهرا نفوذ ما تهرانیها زیاد شده و میوه ها را با ظرف بزرگ میوه خوری دور می گردانند تا هر کس هر چه و هر چقدر خواست انتخاب کند و بردارد. معمولا بعد از این مرحله است که میهمانان از صاحبخانه خدا حافظی می کنند و در حقیقت این میزبان بعید است که دیگر میهمان دیگری داشته باشد . او فردا خودش جزو میهمانان یکی از همین کسانی است که امروز از او پذیرایی کرده است !
- کرمانیها در یک چیز عجیب ٬ منحصر به فردند و من تا طی این سالها آن را از نزدیک نمی دیدم باور نمی کردم و آن اینکه بر خلاف همه جای دیگر ، بشدت از مباحث سیاسی رویگردانند ! در میهمانیها از هر دری صحبتی می شود اما گریزی عجیب از سیاست و مباحث مربوط به آن وجود دارد که آنها را از ورود به این حیطه باز می دارد. بارها من به تناسب رشته تحصیلی و علایق و شغل و هزاران دلیل دیگر حتی کنجکاوی و شیطنت بحثی سیاسی را به میان کشیده ام تا ببینم هر کس در آن زمینه چه نظری دارد ، اما مشاهده کرده ام که آنها با ادب و متانت پاسخی به اختصار و کلی در آن باره داده اند و بسرعت به ادامه موضوع مورد نظر خود پرداخته اند. موضوعاتی که بیشتر از همه به ارتباطات شغلی و کاری و روابط فامیلی از نوع مثبت آن ( نه خدای نکرده غیبت و تهمت و این جور حرفها) مثل شوهر پیدا کردن برای آن دختر خانم یا همسر یابی برای این آقا پسر و غذایی که برای فلان میهمانی باید پخته شود یا تمهیدات عروسی و برگزاری مراسم عزاداری برای یک تازه درگذشته ( که به آن " پُرسه" می گویند) و معالجات یک بیمار و مباحثی از این دست اختصاص پیدا می کند.
- امسال کرمان به طور حیرت آوری شلوغ است که با سالهای گذشته اصلا قابل مقایسه نیست . در خیابانها اصلا امکان تردد وجود ندارد . چادرهای خانوادگی مسافران در گوشه گوشه بوستانهای شهر به چشم می خورند . خود کرمانیها از این استقبال بسیار تعجب می کنند. البته تماسهای تلفنی دوستانم از شهرهای دیگر نیز نشان می دهد که در اکثر شهرهای کشور٬ امسال میزان مسافران نوروزی بسیار افزایش پیدا کرده است و این نشانه خوبی است که از افزایش رفاه عمومی در سطح کشور و در عین حال گسترش امکانات و تمهیدات برای بیشتر شدن مسافرتها از سوی سازمانها و دستگاههای مربوط حکایت می کند.در هر صورت این اتفاق برای همه خوشحال کننده است مگر برای کسانی مثل آن دوست من که وقتی از شیراز به اصفهان رفته ، آنقدر ورودی شهر مملو از جمعیت کثیر و ترافیک بسیار زیاد بوده که همان جا سر خر ( یا همان خودرو امروزی ) را کج کرده و به شهر خودش بازگشته است !
- یکی دیگر از کتابهایی که آورده ام از یک دوست گرفته ام و در آن داستانها و حکایتها و اشعاری از ادبیات فارسی و ادبیات دیگر ملل درباره حیله های زنان است ! خلاصه با نقل برخی از حکایتها و روایتهای آن در جمعهای کوچکتر فامیلی ، اسباب عصبانی شدنهای خانمهای جمع را فراهم می کنم . داستانهایی که از مرزبان نامه ، گلستان سعدی، مثنوی معنوی ، داستانهای انبیا و ... در این کتاب است ، آن را از حالت کوچه بازاری خارج کرده وبه آن حالتی جدی داده است . البته همان خانمها و دختر خانمهایی که در وقت نقل داستانهای این کتاب از دست من یا نویسنده آن عصبانی می شوند ، می بینی که در خفا به آن کتاب دستبرد زده اند و پنهانی و البته با اشتیاق مشغول خواندن دیگر حکایتهای آن هستند ! خلاصه این کتاب ، در طی این مدت بارها دست به دست گشت . خدا را شکر که کتابهای دیگری هم برای خواندن آورده ام وگرنه خودم بیکار می ماندم!
- برای تنوع هم بد نیست که به یکی از مطالب این کتاب اشاره کنم . نکته ای که خانمها هیچ جوابی برای آن نداشتند و البته برخی از اهل صداقت آنان ، آن را تایید می کردند و مگر می توانستند که سخن خداوند را تایید نکنند؟! آن نکته این است که خداوند متعال در قرآن کریم هر جا از حیله های شیطان سخن گفته ، تاکید کرده است که: " ان کید الشیطان کان ضعیفا" و در جایی هم که درباره حیله ها و مکر زنان سخن به میان آورده ، می فرماید: " ان کیدکنّ عظیما" ! همین !
- در این ایام ، "یاسین" خواهر زاده همسرم هم به سلامتی رسما عقد ازدواج بست با یک دختر خانم خوب که خانواده و بخصوص پدری بسیار خوبتراز خودش دارد. مراسم ساده و کم سر و صدایی که خوب برگزار شد (البته فاصله ما از قسمت خانمها زیاد بود و به همین دلیل شاید ، چیز زیادی نشنیدیم!!)
- دو سه بار مراجعه من به کافی نتهای کرمان کافی بود که باز هم از ایمیلهای رسیده دوستان و نظرات آنها در وبلاگ خودم و نوشته های نویسندگان وبلاگهای خوب بهره مند کند. جالب اینکه دفعه اول تمام سایتها و وبلاگها باز می شد بجز وبلاگ من و یکی دیگر که خیلی دوست داشتم ببینم چی نوشته !
- صبح روز جمعه با مریم به قبرستان شهر که به آن "مسجد صاحب الزمان"ع" می گویند رفتیم تا بر سر مزار پدر و مادر مرحومش فاتحه و قرآن بخوانیم . قرار گرفتن این قبرستان در دامنه کوهی به همین نام ، بیشتر از آنکه آنجا را محل عبرتی قرار بدهد ، بیشتر آن را مصفا کرده است ، به گونه ای که آدم نمی خواهد از آنجا دل بکند. البته من می خواهم در همین شهر خودم تهران و بخصوص در باغ طوطی حرم مطهر حضرت عبدالعظیم "ع" - که خیلی به آن انس دارم - به خاک سپرده شوم . این را به مریم هم وصیت کرده ام . او هم قول داده است تمام تلاش خودش را برای براوردن این آرزوی من به کار بندد! متشکرم !
- منصور تهرانی فیلمساز متوسط اوایل انقلاب هم که پسر عمه مریم است در فاصله یک سال گذشته بر اثر یک تصادف در گذشته است . "طه" قبر او را هم به ما نشان می دهد و ما برای او که لطفهای زیادی به ما داشته است فاتحه می خوانیم و چیزی حدود نیم ساعت در همان هوای خوش قبرستان ! درباره او صحبت می کنیم .

- همه اقوام مریم هنوز پس از گذشت سالها از ازدواجمان ٬برای من سنگ تمام می گذارند و هر کدام هم به نوعی اظهار لطف می کنند.آنها که می دانند من چقدر عاشق انار هستم ٬ برایم چندین انار خوب نگه داشته اند و آنها هم که مثل عصمت خانوم از علاقه من به آش خبر دارند ٬ با آشپزی خوبشان مرا شرمنده می کنند. معمولا سعی می کنم چیزی ته پاتیل آش باقی نگذارم ! راستی ٬آشی که بعد از قبرستان برای آدم بپزند ٬ چه آشی می شود؟! خدا رحم کند به آشی که خودمان برای خودمان پخته ایم !!
امیدوارم آخرین قسمت این سفرنامه را قبل از رفتن به قبرستان برایتان بنویسم !




